تبلیغات
Eli & Hami

مطلب رمز دار : بوی خوش وصل آمد...

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

♥ نوشته شده در یکشنبه 18 شهریور 1397 ساعت 06:50 ب.ظ توسط Eli ...: نظرات()

اطلاعیه...

 سلام به همه خواننده های عزیزم که اکثریت خاموش ن ... این روزا وبای قدیمی رو که میری همه رفتن بالای 90% هم که رل بودن کات کردن

عزیزایی ک گفته بودن دوس دارن من کانال بزنم ، من واقعیتش این کارو دوس ندارم و وبم یه جورایی برام مقدسه و دوس دارم همینجارو نگه دارم اینجا یادآور خاطرات تلخ و شیرین منه از 14 سالگی ک وب داشتم اولی که بلاگفا بود و هنوزم هست منتهی بعد از اون مشکلاتی که برای بلاگفا پیش اومد خب من ترجیح دادم ک اینجا ادامه بدم...

+ آقای یار رفته سفر امیدوارم ک حسااااابی بهش خوش بگذره 

همین دیگه ، بابای


+ خبر مادر شدن یکی از دوستای مجازیم چقد خوشحالم کرد ... خدا نی نی و براتون حفظ کنه 

♥ نوشته شده در یکشنبه 11 شهریور 1397 ساعت 07:51 ب.ظ توسط Eli ...: نظرات()

اهم

  1. خب نتیجه کنکورم اومد و خوب بود اما انتظار بهتری داشتم هرچند مملکت ما سرزمین عجایبه یهو وقت اعلام نتایج معلوم شد ک بچه سهمیه دارارو با ما یکی کردن و این شده که با درصدای خوب رتبه مون به اون اندازه خوب نشه..ک البته گفتن نگران نباشید این مشکل موقع انتخاب رشته رفع میشه ک البته خیلی ب این حرف اعتباری نیست .... پناه بر خدا بازم امید دارم به اون بالایی .. خب من خوبم حامی جانمم خوبه.. ی سؤال ؟ چرا با وجود تعداد بازید بالا اما هیچ کامنتی ندارم؟ ماذا فازا خواهران ؟
  • باشد ک رستگار شویم... یا حق



♥ نوشته شده در سه شنبه 23 مرداد 1397 ساعت 01:49 ق.ظ توسط Eli ...: نظرات()

حال بد

یه شبایی خیلی نامرد ن آدم تا صبح میمیره و زنده میشه ..

آخ از بغض خفه م آخ از سیلی که رو صورتم روونه

خدایا بیداری ؟ میبینی مارو ؟ تا کی از رحمتت بخونم تو گوش کسی که انقدر نا امیدش کردی ؟

باز کن درای بسته رو..


+ به سمت درهای بسته برو ؛ خدای تو و یوسف یکیست...


♥ نوشته شده در یکشنبه 7 مرداد 1397 ساعت 02:09 ق.ظ توسط Eli ...: نظرات()

اژدها وارد میشود ...

سلااااااام

بعد از یه وقفه ی یک ساله من برگشتم فقط خدا میدونه چقد ازین موضوع ناراحت بودم چون هم نام کاربری و هم رمز عبورم و گم کرده بودم و رسما بدبخت شده بودم به هر دری میزدم فایده نداشت باید حداقل یکیش یادم میموند هفت خان رستم گذروندم تا دوباره اطلاعات برگشت جا داره همینجا از تیم خوب پشتیبانی میهن بلاگ تشکر ویژه کنم که دم شون حسابی گرمه ..


خب توی این یک سال اتفاقای زیادی افتاده اما چیزی ک به اینجا مربوط میشه اینه که من و حامی جاااانم بیش از پیش عاشق تر از قبلیم و یه هفت اردیبهشت دیگه م گذشت هعیییییی یادش بخیر 1390/2/7 چه روزی بود .. خدا تو رو برام نگه داره مرد مهربونم


کنکور هم سپری شد و نسبتا راضی بودم انشالله ک خدا همونی که میخوام و برام رقم بزنه ...


زهرای هیمنی که بیشتر از قبل باهاش در ارتباطم و روزانه های متأهلی شو میخونم و ذوق میکنم ..

مژده ای ک دلم حسابی براش تنگ شده..

و ی چیز جالب ؛ تو این مدت ک نمی تونستم وارد مدیریت وب شم فقط وب و باز میکردم و آمار بازدید و می دیدم ... خیلی خوشحالم که در تمام این یک سال هر روز حداقل 14 تا بازدید و داشتم ...


دیگه دربست در خدمت تونم ...

دوستون دارم فعلا


+ مژده نمیدونم چرا ولی نمیتونم برات کامنت بزارم ..


++ کسی قالب خوشگل میهن سراغ داره معرفی کنه پلییززززز


♥ نوشته شده در دوشنبه 1 مرداد 1397 ساعت 03:11 ب.ظ توسط Eli ...: نظرات()

برای مرد زندگیم...

جانی و دلی ای دل و جانم همه تو ... 



♥ نوشته شده در سه شنبه 31 مرداد 1396 ساعت 08:03 ب.ظ توسط Eli ...: نظرات()

ی 7 دیگه...

یه 7 اردیبهشت دیگه هم گذشت و.... ما 7 ساله شدیم..... چقدر آدما وقتی بزرگ میشن تغییر میکنن چقدر عقاید شون متفاوت میشه... تفاوتا خودشون و نشون میدن...باید جنگید برای ی عشق مقدس...

پسر کوچولوی 18 ساله م؟ مرد 25 ساله م ...همیشه عزیز ترین برام خواهی موند... و روز به روز بیشتر از قبل عاشقت میشم .... خوشحالم ک هستی ک اگه نبودی مطمئنم نابود میشدم ... ی دیدار کوچولو هم داشتیم 2 شنبه هفته پیش دلم براش بشدت تنگولیده بود اونم همینطور... 


من گرمی دستاتو با گرمای هیچ شومینه ای معاوضه نمیکنم....

و در پایان : دوست داشتنت گناه باشد یا اشتباه ...گناه میکنم تو را حتی به اشتباه ...

♥ نوشته شده در دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت 09:41 ب.ظ توسط Eli ...: نظرات()

سال نو مبارک

 سلام دوستای گلم ...عید همگی مبارک انشالله ک سالی سرشار از خیر و برکت برای همه مون باشه و سال های سال عید رو کنار عزیزان مون جشن بگیریم ...تن سالم ،عزت و آبرو و خوشی رو برای همه تون آرزو میکنم...

2 تا دیدار داشتم با آقای یار یکیش 4 دی بود یکیش،هم 21 اسفند...وقتشو نداشتم ک آپ کنم....هر بار،از،بار قبل بهتر ..بهترینم؛ دوستت دارم انشالله زود زود ب جمع سفره هفت سین ما بپیوندی ....96 بهترین سال برای من خواهد بود بدون شک....منتظر بهترین هام از هر،لحاظ از هر نظر.  .

خدای عزیزم بازم میگم شکر شکر شکر  

♥ نوشته شده در دوشنبه 30 اسفند 1395 ساعت 12:00 ب.ظ توسط Eli ...: نظرات()

میلادت مبارک عشق من....

تولدت مبارک دردت بجونم.....


عاشقتم آقایی عزیزم الهی من دورت بگردم.... انشالله سایه ت هزار بار بالا سرم باشه...روز تولدت چه قشنگه روز ولنتاین .... عاغامون 25 سالگیش تموم شد وارد 26 شد الهی من ب فداااااااات بابای پسرام 




دربی رو بردیم دیروز ای جااااااااااااننننننننن عشق یعنی من و عاغامون تاجی باشیم 

♥ نوشته شده در دوشنبه 25 بهمن 1395 ساعت 09:06 ب.ظ توسط Eli ...: نظرات()

مطلب رمز دار : ی روز محشر........

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

♥ نوشته شده در شنبه 20 آذر 1395 ساعت 11:35 ق.ظ توسط Eli ...: نظرات()

من برگشتم...

سلام دوست جونیااااامممم ، من برگشتم.... نمیتونم کلمه ای و پیدا کنم ک براتون توصیف کن چقدر عااااااالی بود..... بانو(R) عزیز من اسم شمارو چند بار آوردم موقع زیارت.... M عزیزم خانومی آقا سعید کلی دعا کردم ک از دودلی و شک و تردیدت بیرون بیای و بهترین تصمیم و بگیری زهرای هیمن عزیز الهام علی ( سابق) فهیمه علیرضا ، هانیه ی محمد، دختری ب دنبال خوشبختی ، ماه بانوی امیر  و.... من اسم شمارو تک ب تک آوردم...برا بقیه هم جمعا دعا کردم چون اسماشون و فراموش کرده بودم. .. انشالله ک قسمت همه بشه 

♥ نوشته شده در جمعه 12 آذر 1395 ساعت 08:00 ب.ظ توسط Eli ...: نظرات()

مسافر



سلام عشقام ، مسافر کربلا م حلالم کنید...

فردا صبح حرکت میکنیم....تک تک تون و دعا میکنم 


خداحافظ

♥ نوشته شده در یکشنبه 7 آذر 1395 ساعت 03:39 ب.ظ توسط Eli ...: نظرات()

خوش اومدی وجودم...


آمدی جانم به قربانت


14 روز تموم شد و امروز عشقم اومد خداروشکر صحیح و سالم.... از صبح کلی منتظرش بودم. ..چقد دل مون برا هم تنگ شده بود....بقول عمو تتل؛ خدایا مرسیییییی





♥ نوشته شده در شنبه 15 آبان 1395 ساعت 12:01 ق.ظ توسط Eli ...: نظرات()

عشق یعنی....

عشق یعنی... شماره پادگان و اشتباه بده و من از 3 ظهر ی سره ب اون شماره بزنگم و منتظر صداش باشم.. عشق یعنی طبق عادت همیشه صبح بخیر شب بخیر و بوسای هر شب و براش پی ام کنی... یعنی 3 تا 7 عصر بزنگی و شماره پادگان اشتباه باشه. ..یعنی در به در تو نت دنبال شماره پادگان باشی و پیدا نکنی یعنی نا امید بشی... یعنی بگی خدایا 100 صلوات نذر میکنم که خودش بزنگه ...و یار دلت بزنگه.... من ب فدات مرد من که دلم پوکیده برات ....قربونت برم آخه چقد تو برام عزیزی.... بغض کرده بودم پشت گوشی یعنی اشکم در مرز سرازیر شدن بود بزور جلو خودمو گرفتم ولی سعی کردم متوجه نشه ک حالم بده... بهم گفت خانومم ی خبر خوب بت بدم خوشحال بشی.  گفتم جانم بگو....گفت 3 روزه صبح ظهر،شب به موقع نماز بخونم....و قلبم رو هزار بود قربون امام حسین برم ...من رو سیاه شب تاسوعا هرچی خواستم داره دونه دونه بهم میده....اینکه کد سپاه بخوره اینکه نماز بخونه ...خدایا بی نهایت شکر بی نهایت...

دیگه شماره درست پادگان و گرفتم هرروز میزنگم حتی اگه شده 1 دقیقه....

واقعا فهمیدم که بی تو، دووم نمیارم ...درد و بلات بجونم قدر تو رو میدونم....

♥ نوشته شده در دوشنبه 3 آبان 1395 ساعت 07:21 ب.ظ توسط Eli ...: نظرات()

اولیش....

شب تاسوعا از ته قلبم دعا کردم.... هفته بعد نتیجه خدمت حامی اومد کد سپاه خورد همون جور ک میخواستیم .. حاجتمو داد امام حسین. .  خدایا شکرت شکر....این مسأله برا ما خیلی مهم بود حتی رابطه مون هم به این ربط داشت...کد سپاه که بخوره میفته سپاه شهر خودمون آزاد ..ولی 15 روز آموزشی باید ی جای دیگه بگذرونه.  امروز اولین روز بود ...دیشب خداحافظی کردیم ... چقدر سخته واقعا ...داشتم خفه میشدم ..انگار هسته هلو تو گلوم گیر کرده بود میکوبیدم ب قفسه سینه م بلکه راه نفسم باز شه ولی فایده نداشت....میدونید چی میگم ؟. گریه بی صدا...ک لبت و گاز بگیری صدات و کسی نشنوه که پتو رو بکشی رو سرت م تمام موهات خیس شه...بهش جیزی نمی گفتم نمیخواستم ناراحت بره...تا آخر شب مجازی بوسیدیم همو....خداحافظی کردیم قرار بود 4 صبح بره.  از خواب بیدار شدم...آخرین بوساشو فرستاده بود حتی لحظه آخر هم بیادم بود.  .

چقد خوبی تو؟
یعنی تا آخر شب من و سفارش کنه به 2 نفر...یعنی بگه مراقب الهامم باشید...یعنی بگه حواست به درسای الهامم باشه....الهی فدات شم من

آقای (ز) که از برادر برای حامی عزیزتره و به طبع حامی برای اون، پیگیر درسم ک نکنه در نبود حامی من نخونم هرچند زیرابی میرفتم...و امروز با تموم گرفتاریاش که میدونم واقعا سرش شلوغه پیگیر من بود...ممنونم ازش


و ( ف) عزیز...دوست بچگی حامی....هوو من... از صبح من و دلداری میده که کمتر ناراحت باشم...هر چند خودشم خیلی ناراحته که عزیزش رفته...


صبح وقتمو با درس گذروندم...

عصر ف اس داد که میتونی بحرفی حامی بهت بزنگه اومده باجه؟ من سر درس بودم نیم ساعت بعد اس و خوندم که دیگه حامی رفته بود خوابگاه و خبر داده بود که جام خوبه و اینا...کفرم بالا اومد حسابی اعصابم خورد شد من بال بال میزدم واسه صداش نشد بحرفیم... 
هیچ کس نمیتونه حالمو درک کنه ...آخه چقد وابسته تم ... قلبم ریش ریش برات....خدا پشت و پناهت...


خدایا مث برق و باد این 15 روز بگذره...

عشق زندگیم عشق 6 ساله م بابای پسرام دوست دارم دوس دوس دوس ...



♥ نوشته شده در شنبه 1 آبان 1395 ساعت 11:11 ب.ظ توسط Eli ...: نظرات()

Design By : Bia2skin.ir